آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

جوجه های مامان

نوزده ماهگی

1394/7/28 11:20
نویسنده : مامان
958 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم سلام.تا چشم رو هم میذارم ماه بعد میادو باید بیام و از کارات بگم.

ببیشتر کارات یادم بود.الان که شروع کردم به نوشتن همش یادم رفت!نیشخند

اول از همه اینکه بازم سرما خوردی!آخه پسرم چرا این همه سرما میخوری؟تازه خوب شدیا.شدی مثه پارسال.دو هفته یه بار سرما میخوری.اول تب کردی.خودم دارو گرفتم بهت دادم.شب اول خواستیم پاشویت کنیم نذاشتی و خیلی جیغ و داد و گریه کردی.تا یه مدتم نخوابیدی.دم صبحم باز بیدار شدی.بدنت که داغ میشد بیقرار و بداخلاق میشدی.ولی تبت پایین میومد بهتر شدی.گفتن نکنه تبت از عفونت باشه،سر خود مسکن ندین،بردیمت دکتر.گفت تا هفتاد و دو ساعت اشکال نداره.ادامه داشته باشه بده.آزمایش ادرارم نوشت که اگه طولانی بشه انجام بدیم.یکی از آشناهامون گفت که بعضی وقتا بچه ها بی دلیل تب میکنن،بعده چند روز بدنشون یه دونه های قرمز میزنه و خوب میشن.شما هم بعده روز سومه تبت،چند تا دونه قرمز رو صورت و گردنت درومد و زود خوب شد.ولی بینیم کیپ شد و آبریزش شدید بینی و چشم گرفتی.باز خودمون دارو گرفتیم برات.ولی مامان و بابام همش اصرار میکنن ببریمت دکتر.

آرش جونم این چند وقته همش دکتر بردیمت و بهت دارو دادیم.تازه هنوز اول پاییزه اینطوری هستی.خدا تا آخر زمستون بخیر بگذرونه.

 چند تا کلمه جدید یاد گرفتی.به مامان و بابام میگی مامان جون و بابا جون.اینقده قشنگ میگی فدات شم.

باباییم اسم منو یادت داده.قشنگ میگی هدی!اسم باباتو یه جوری میگی که مفهوم نیست و نمیتونم بنویسمش.

به دایی محمدت میگی ممد!

به خاله سارا میگی لالا!

به عمو رضا میگی اضا!

به شلوارم یه چیزی تو مایه های للال یا یه همچین چیزی میگی.

به بابا هم میگی بابات!!ما هم میگیم بابای خودت.نیشخند

 تا شماره نه بلد شدی عزیزم.میگیم بشمار،نمیشماری.ولی وقتی داری بازی میکنی با خودت میشماری.البته تنهایی بلد نیستی کامل و مرتب بشماری.فقط هشتو بلد نیستی.بعضی وقتا پنجم نمیگی.به پنجم میگی منج!من شروع میکنم به شمردن،میگم یک،شما میگی دو،میگم سه،شما میگی چار....میگم هفت شما میگی نه با حرکت کسره!اینقد بامزه میگی نه.بابایی میگی مگه هندی هستی که اینطوری میگی!

یه کلیپ دارم آموزش رنگ آبیه.خیلی ازش خوشت میاد.یه چیزاییم ازش یاد گرفتی.میگیم آرش آسمون چه رنگیه،میگی ابی!اینم با حرکت کسره میگی.

میگم آرش جوجه چی میگه،صداتو نازک میکنی میگی جیک جیییک!!قربونت برم من.به جوجه هم میگی جیجه!

میگم بببیی چی میگه،میگی ب ب!

میگم گاوه چی میگه،میگی ما ما.

میگم هاپو چی میگه،میگی هاب هاب.البته بعضی وقتا همرو قاطی میکنی و برعکس میگیشون!

 خاله سارات یه عروسک میمون داره که بهش میگی میمون.یه سگ عروسکیم داره که بهش میگی آپو.

 به تخم مرغ میگی تخ.

وقتی چیزی میخوری میگم بگو بسم الله،مه ها!نمیدونم چه ربطی داره!

به سلام میگی نمام،یا یه همچین چیزی!

به بازی میگی بزی.

شیر خوردنتم تغییر کرده.خودت تعیین میکنی کجا شیر بخوری!تا چند وقت پیش هروقت شیر میخواستی میگفتم بریم رو مبل بشینیم،یا خودت میرفتی رو مبای که همیشه میشستیم تا منم بیام.ولی الان میری رو اون یکی مبل مشینی،هرچی صداتم میکنم نمیای.البته بعضیوقتا میای.ولی در کل خودت پیروز میشی.کنارمم میشینی و شیر میخوری!تو بغلم دراز نمیکشی!خونه مامانم اینا که باشیم تغییر مکانم میدی!چند بار وسط شیز خوردن جاتو عوض میکنی و از این مبل به اون مبل میری!بعضی وقتا،مخصوصا وقتی مهمون دارن،پشتیارو میندازی و میری رو پشتی میشینی میگی منم بیام شیرت بدم!اگرم نیام لج میکنی!بعد از کمی میری پشتی بعدی.خلاصه تو این مواقع حسابی حرصمو درمیاری.نیشخند

 روز دوشنبه بیست مهر،خونه مامانم اینا بودیم،خواستم بلندت کنم لباساتو عوض کنم،پاهاتو گرفتم و یه دستتو.یه کوچولو بلندت کردم زودی گذاشتم زمین که نکنه به دستت آسیب برسه.ولی شما شروع کردی به گریه کردن.اولش فکر کردم داری خودتو لوس میکنی چون تا حالا اون شکلی گریه نکرده بودی.دیدم نخیر گریت ادامه داره و دستتو تکون نمیدی.خیلی ترسیدم.فقطم بابام خونه بود.فکر کردم مچت در رفته.گریم گرفته بود.خیلی گشتم تا با یه چیزی ببندمش.یه کتاب کوچیک پیدا کردم گذاشتم زیر مچتو با کهنت بستمشو رفتیم درمانگاه.دکتر ارتپد رفته بود.شما هم اگه دستت تکون میخورد میزدی زیر گریه.قبلش رفتیم خونه دفترچتو آوردم،به زور وگریه دادمت بغل بابام تا رفتم دفترچتو آوردم.تو ماشینم خوابت برد.مامانم زنگ زد فهمید اینطوری شدی اومد.سوارش کردیم رفتیم اورژانس.تو این مدت به زور جلوی خودمو گرفتم اشکم سرازیر نشه.همش فکر میکردم کجای دستت طوریش شده.حالا چی کار کنم.بابامم میگفت احتمالا کتفت باشه.همش اهورا جلوی چشمم بود که نزدیک دو ماه دستش توگچ بود.با خودم میگفتم نکنه خدای نکرده احتیاج به گچ گرفتن باشه.مامانم کارای پذیرشو انجام دادو رفتیم پیش دکتر.دکتر پرسید دستشوکشیدی یا زمین خورده.گفتم کشیده شده.دستتو باز کردم،وسط ساعدت رو به آرنجتو گرفت و فشار داد.شما هم شروع کردی به گریه کردن.دکتر گفت ببرش بیرون چند دقیقه بعد بیارش.آوردمت بیرون آروم شدی.کمی بعد گفت بیارش.رو به دکتر تو بغلم گذاشتمت،تا چشمت به دکتر افتاد دستتو بلند کردی و چرخیدی سمت منو بغلم کردی و شروع گردی به گریه کردن.دکتر گفت چون دستتو حرکت دادی خوبه،نه عکس گرفتن لازمه نه دارویی چیزی.فقط گفت تا هفت سالگی امکانش هست با کشیدگی دستت از آرنج در بره.باید مراقب باشیم.تو راه بیمارستان همش فکر میکردم چی نذر کنم که دستت طوری نشده باشه،هیچی به ذهنم نرسید.گفتم خدایا نذری میدم فقط آرش طوریش نشده باشه.

 خیلی میری سروقت یخچال مامانم.خیلی راحت درش باز میشه.هرچی میگیم آرش درشو ببند صداش درومد فایده نداره.هرچی شیشه آبلیمو و آبغوره و سس و هرچی هستو میچینی جلوی یخچال.بعد دوباره میذاری سر جاش.

بعضی وقتا خودتو لوس میکنیو بهم میگی مامانو!منم میخورمت.ماچ

گوشی تلفن یا موبایل دستت بیفته میذاری گوشتو میگی اوو،یا بعضی وقتام میگی الوو.

بالاخره یاد گرفتی به توپ بگی توپ.قبلا میگفتی بووووه.بعضی وقتام خیلی غلیظ میگفتی!

یه شبم با مامانم اینا و دو تا داییام رفتیم سینما فیلم محمد رسول الله (ص) رو دیدیم.بابایی همش میگفت شمارو نبریم چون اریت میشی.محمد داداشم گفت چند بار فیلمو دیده،اگه اذیت کردی خودش  حواسش بهت هست و آرومت میکنه.خدا رو شکر خیلی اذیت نکردی.چند باریم دایی محمدت (داداشم) بغلت کرد و میگردوندت تا بقیه هم اذیت نشن.در کل خوب بود و فیلمش خیلی قشنگ بود.

یه روز رفتیم خونه اهورا اینا.درباره نی نی تو راهیشون حرف میزدیم.کمی بعد سر نماز بودم،جلوم وایساده بودی،لباستو زدی بالا،میزدی رو شکمت میگفتی نی نی!زدم زیر خنده.نمازمم شکست!

 یه مدت هرشب اسپند دود میکردم.یه چند وقتی هست دیر به دیر این کارو میکنم.ظرف اسپند رو گازه همیشه.شما هم میاریش و دور سرم میگردونیو دهنتو تکون میدونی،مثلا داری صلوات میدی!به تقلید از منم تو خونه میگردونیش که همه جا دودش پخش بشه!الهی مامان قربونت بره.دهنتو تکون میدی و میخندی خیلی جالبه.فقط میخورمت.ماچ

خیلی میری سر وقت گاز.شعله هاشو دستکاری میکنی و چیزای روشو برمیداری.متاسفانه تو اسباب کشی پایه های گاز گم شده.نمیدونیم کجا افتاده.برای همین خیلی راحت دستت میرسه روی گاز.به تقلید از من دستگیره رو برمیداری،کتری یا قوری رو گاز باشه رو برمیداری!!بعضی وقتام حواسم نیست یا شعله را خاموش میکنی یا کم و زیادش میکنی.

خیلی دوس داری وسایلو بلند و جابجا کنی.چیزایی که برات سنگینه.اینقده بامزه بلند میکنی.بعضی چیزام خیلی برات سنگینه،ولی ولکن نیستی.بلندش میکنی و میخندی و میبریش جای دیگه!مامان فدات شه.

 

 

پسندها (3)

نظرات (3)

مامان اهورا
3 آبان 94 10:31
سلام حالتون چطوره؟ الان دستش اذیت نیست؟حالا خدا رو شکر که مشکلی نبود اما تو همون لحظه ها دیدی من چه حالی داشتم اون دو ماه هم که جز بدترین روزای عمرم بود اما باز خدا رو شکر بخیر گذشت خدا نکنه هیچ بچه ای مشکلی براش پیش بیاد
مامان
پاسخ
سلام.ممنون.شما چطورین؟امروز تو فکرت بودم. نه خدا رو شکر. وای لحظات خیلی بدیه.همون موقعم که شنیدم ل اهورا اونطوری شده منم حالم بد شد چه برسه به خودتون. آره واقعا.خدا نکنه.خیلی سخته بچه طوریش شه. خدا بچه هامونو سالم برامون نگه داره.
مامان مهسا
9 آبان 94 17:21
سلام هدی جان. نمیدونی چه حس خوبیه وقتی میبینم این طور دوست خوبی تو فضای مجازی دارم❤❤❤❤خوبی? آرش عزیزم خوبه? امیرعلی از 3 ماهگی دچار الرزی شد دیگه همش درگیر بودم لپتابمم خراب شده. انشا… به زودی اپ میکنم💞💞💞
مامان
پاسخ
سلام عزیزم.چه عجب اومدی.دلم براتون تنگ شده بود.ما خوبیم ممنون. الان چطوره؟دیگه از همون سه ماهگیش آپ نکردی. منتظرت هستم.
مامان مهسا
15 آبان 94 7:24
الان خدا رو شکر خوب شده
مامان
پاسخ
خوب خدا رو شکر.زودی بیا و از امیر علی بگو و عکساشو بذار.